امروز 19 اسفند 1388 ساعت 06:14
رنگ میراث ، طعم اسطوره چاپ ارسال به دوست

Sample Image اسطوره حقیقت باشد یا افسانه ، تاریخ گذشته یا گذشته ی تاریخ چیزی نیست که قابل انکار باشد . مفهومی نیست که به راحتی بر روی آن چشم ها را بست . اسطوره و اسطوره پروری ، توتم و توتم پرستی و حتی رویش و زایش تابوها، همیشه و همه جا همراه و همزاد مردمان بوده و هستند. این پدیده ها میراثی نیستند که متعلق به یک فرهنگ و قوم و نژاد خاص باشند.  وارثی است که مردمان هر فرهنگ و ملت و آیینی در همه ی اعصار خود را به داشتن آن مقید کرده اند . انسانها در هر دوره ای از تاریخ حیات خود، گمشده ای را می جستند که اگر جلوه ای اثیری نداشته باشد لااقل  در زمین طرح یگانه ای باشد .

خداگونه ای را در زمین طلب می کردند تا خواسته ها ، آرزوها و اعتقاداتشان را در خویش چنان با عظمت  و پرشکوه جلوه دهد تا داغ جدایی از خدای آسمانی شان و فصل پاییز هبوط را به دست فراموشی بسپارند. از جنس هر چیزی باشد اما بی نیاز از همه چیز . چیزی که در پستوی تاریخ خاک نخورد و همیشه تازه بماند . انسان بودن و گیاه بودنش فرقی نداشت بانه ای می شد برای آنچه گاها براحتی اتفاق نمی افتاد اسطوره خلاصه می شد در یک کلام ، جلوه ای فرا زمینی انسان.به دیار خویش بر می گردم و در میان داشته هایم سری می چرخانم تا من ایلیاتی را ببینم که از جلوه های فرا زمینی چیزی در بقچه اعتقادم هست یا نیست . ایلیاتی که زندگی اش خلاصه می شود در بهون سیاه ومشک و هی هی چوپان و زنگ درای . ایلیاتی که حیاتش به باریدن بارانی بسته است و سخاوت زمین و زمزمه امامان و امام زاده ها در زیر لب . مردمی که دوست داشتن بهترین  چیزهای زندگی را در ندانستن چگونه خواستنی اش از دست داده اند . منی که روزی روزگاری  صداقت و سادگی در پاهای تاول زده ام می سوخت  و کلاه نمدی خاک گرفته ام مجال تفکر امروزی بودن را از من می گرفت ، آیا اسطوره هم دارم ؟ فریادش کنم ؟ بیشتر ، تابوها بودند که گرداگردما می چرخیدند و برگ تقدیرمان را خواسته و ناخواسته رقم می زدند. راستی چگونه در کنار قرآن و نماز ، کنار نان تیری و دوغ و آویشن ، کنار برنو و شال و تعصب و کنار هر چه به من رنگ ایلیاتی می داد و از شهری بودن متمایزم می کرد،می توانستم اسطوره ای داشته باشم. مگر  در سرزمین نداری های آن روزگار اسطوره هم پیدا می شد. اما به جرات من اسطوره داشتم . اسطوره من نه رویین تن بود و نه جام جهان بین داشت . نه امام بود و نه امام زاده . اسطوره من گیاهی ساده و صمیمی و صبور بود.یار سفره ها بود و یاور اجاق های آتشین . آری اسطوره ما بلوط بود. آری بلوط.همزاد گندم و سیب که او هم مسافر هبوط آدم بود. اما درتبعید گاه دیار من فرود آمد نه در سرندیپ و عرضه . خدایی در بی خدایی ظلم و فقر و ندیدین این مردم . بلوط با رسالت نجات به این دیار آمده بود. آمده بود تا ازگرسنگی و نیاز رهایشان سازد ، شاید که انسان گرسنه خدا را بنده نماند. بلوط کی ونوی قحطی بود. در شناسنامه ایل بلوط برای خود شناسنامه ای دیگر داشت . دولتی های آن روز با هر ترفندی و ابزاری می خواستند محرومیت از ایل و مردمان آن فاصله نگیرد. اما زورشان به بلوط که ریشه در طبیعت و خاک این دیار داشت نمی رسید. بلوط تنها گندمی بود که آردش سفید نمی زد. رنگ نانش سخت و تیره بود اما روشنی را در دل داشت . پادزهری بود که بر دردی که اجنبی ها خودمانی بر ما روا داشته بودند. آنجا که قحطی و خشکسالی و نفس را به شماره می انداخت بلوط دم میسحایی داشت و مرده جسم را به زنده ی روح  سوق می داد. تاریخ ایلی و ایلیاتی و روستانشین با اسطوره گره خورده است اما به تاریخ نخواهد پیوست. امروز بلوط میراث گرانبها و بخشی از گذشته ی فرهنگ این دیار است . میراثی  که خود نمادیست از صبوری و ایستادگی . اما در میان روزها و بزرگداشت های اسطوره ها ومیراث ها هنوز جایی پیدا نکرده است . بلوط با همه خصوصیاتش می تواند سفیری برای شناخت بیشتر از این دیار شود.روز بلوط ، روزی که می تواند در تقویم ایام جای بگیرد و با برگزاری برنامه های مرتبط و ویژه آن را بزرگ داشت . مسوولین فرهنگی استان این میراث زنده و بالنده که در ذره ذره خاطرات و یادهای این مردم ریشه دوانده است را جدی بگیرند. بلوط بخشی از میراث فرهنگ این قوم است و توجه به تاثیر و کاربرد آن چه در زندگی ، آیین ها و حتی ادبیات بومی این منطقه می توانداتفاق خوشایند و تازه ای باشد. 
نظر
افزدون جدیدجستجو
نوشتن نظر
نام:
Website:
عنوان
Security Image
Please input the anti-spam code that you can read in the image.

 
< بعد   قبل >

سخن روز

گفتگو با آدمیان ترسو ، خواری بدنبال دارد. ارد بزرگ
 
   
 
طراحی و راه اندازی توسط شرکت داده گستر کیمیا - کلیه حقوق سایت متعلق به روزنامه امید مردم یاسوج می باشد